تبليغاتX
زود دير ميشه،اين يه قانونه


























زود دير ميشه،اين يه قانونه

بني آدم اعضاي يک پيکرند که در آفرينش ز يک گوهرند.چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوهارا نماند قرار

دریای خزر گردم،خواهی تو اگر جونم


برچسب‌ها: دریای خزر گردم, خواهی تو اگر جونم
نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 22:33 توسط جهانبخش قاسمی

سلام

به خواهر زاده ی کوچیکم(محدثه) که 9 سالشه زنگ زدم و گفتم دایی جون خیلی دوست دارم.

بهم گفت پس چرا نمیای خونمون؟

گفتم میام حالا یوقته دیگه!

گفت اگه دوسم داری،ثابت کن!

گفتم باشه،این شد که رفتم خونشون.

نکته:فقط 9 سالشه!

فعلا


برچسب‌ها: عشق کودکی, محدثه جووووووونم
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 23:46 توسط جهانبخش قاسمی|

کفش هاي طلائي

 

تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم. جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند. پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش مي‏فشرد. لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي‏کرد که انگار گنجينه‏اي پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر مي‏کنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ...
دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟  پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره! دخترک ادامه داد: معلم ديني ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟  چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ مي‏شه!

bashad k


برچسب‌ها: کفش
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 23:38 توسط جهانبخش قاسمی|


آیا می دانید : تعداد ۱۰۱۵۰۳۰ نقطه در قرآن بکار رفته است.

آیا می دانید : تعداد ۵۰۹۸ محل وقف در قرآن وجود دارد.

آیا می دانید : تعداد ۳۹۵۸۶ عدد کسره در قرآن بکار برده شده است.

آیا می دانید : تعداد ۱۹۲۵۳ عدد تشدید در قرآن بکار برده شده است.

آیا می دانید : بهترین نوشیدنی که در قرآن ذکر شده ( شیر ) می باشد.

آیا می دانید : بهترین خوردنی که در قرآن ذکر شده ( عسل ) می باشد.

آیا می دانید : بزرگترین عدد در سوره صافات آیه ۱۴۷ آمده که صد هزار می باشد.

آیا می دانید : کمترین حرفی که در قرآن بکار رفته حرف ( ظاء) می باشد.

آیا می دانید : بزرگترین سوره قرآن دارای ۲۵۵۰۰ حرف می باشد.

آیا می دانید : تعداد کلمات سوره تکویر برابر با تعداد سوره های قران است.

آیا می دانید : سوره اخلاص به نسب نامه خداوند معروف است.

آیا می دانید : سوره حمد دو بار بر پیامبراکرم (ص) نازل شده

یکبار در مکه و یکبار در مدینه.

آیا می دانید : سوره عادیات منسوب به حضرت علی (ع) است.

آیا می دانید : در سوره نساء به قوانین ازدواج اشاره شده است.


برچسب‌ها: قرآن
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 22:22 توسط جهانبخش قاسمی|

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می‌رفت و بخش عمده ای از درآمد سرشارش را در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بشمار می رفت و هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و آماده ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آمد و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها بود! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحوی قابل قبول به اطلاع پیرمرد رسانده شود، پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟ رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟ پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!، توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
برچسب‌ها: درسی بزرگ از ادیسون
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 22:17 توسط جهانبخش قاسمی|

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

 

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم

 

 

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


برچسب‌ها: بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 22:13 توسط جهانبخش قاسمی|

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم. دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند !!!
برچسب‌ها: دکتر حسابی
نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 11:43 توسط جهانبخش قاسمی|

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

محتشم کاشانی

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 10:27 توسط جهانبخش قاسمی|

دلدار چنان مشوش آمد که مپرس

هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس

گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم

این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس

(مولوي)


برچسب‌ها: دو بیتی مولوی
نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 1:14 توسط جهانبخش قاسمی|

1. با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.
2. با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.
3. از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.
4. تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.
5. از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.
6. بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.
7. کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.
8. از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.
9. ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.
10. از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 20:14 توسط جهانبخش قاسمی|


آخرين مطالب
» دریای خزر گردم،خواهی تو اگر جونم
» عشق کودکی(محدثه جووووووونم)
» کفش هاي طلائي
» آیا می دانید؟ قرآن .... این کتاب آسمانی ....
» درسی بزرگ از ادیسون
» بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
» دکتر حسابی
» محرم 90
» دو بیتی
» یاد بگیریم که...
Design By : Pars Skin